چند رویداد فرهنگی!
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 08:01 ب.ظ
ارسال شده در: سیما و سینما ، من وخودم ،
چند وقت پیش بود .هنوز بازار جشنواره فیلم فجر داغ بود.تایم استراحت بود.
چند تا از بچه ها بحثشان داغ داغ و سوژه مورد نظر فیلم تلفن همراه رئیس جمهور .
همه داشتند غرولند میکردن که چقدر فیلم ضعیفی بود آن وسط یکی هم پیدا شد و به این
اعتراض کرد که اصلا چرا به رییس جمهور توهین میکنند و بعد هم دسته جمعی به
این نتیجه رسیدند که باید برای ساحت فرهنگ و هنر
این مرز و بوم تاسف بخورند وبرای مردم بی فرهنگ که فقط میروند چهره فلان
بازیگر را ببینند در نهایت هم برای ثواب آخر مجلس همگی داشتند به والده محترمه
کارگردان و دست اندرکاران این فیلم مزخرف و ضعیف درود میفرستادن که یکدفعه
مسئول کلاس با کلی ذوق آمد تو و گفت تلفن همراه رییس جمهور را میگید!
بازیگر نقش دکتر شوهر من بودها!!!!
ورق برگشت !!و از این لحظه همه بالاتفاق و ناگهانی به این نتیجه رسیدند که چه فیلم قشنگی بود!
!چقدر خوب بازی میکردن!!
و....
......................................................................................................................................
دیروز ساعت هفت آژانس آمددنبال استاد و ایشان بالاخره تصمیم گرفت کلاس دو
ساعته را بعد از چهار ساعت !!تمام کند.
و ما بالاخره آزاد شدیم.توی راهرو همهمه بود نمیدانم چرا!آن وقت روز سازمان
تعطیل است و هیچکس نیست.
جلوتر رفتیم بچه های خودمان بودند با کلی ذوق دم اتاق خانم...(انصافا دختر دوست داشتنی است)
ایستاده بودن رفتم جلو یکی از بچه ها دائم داشت سرک میکشید پرسیدم چیه؟؟با هیجان
خیلی زیادی جواب داد شوهرش آمده
همان بازیگره !میخواهیم ببینیمش!!؟؟؟!
.........................................................................................................................................
ساعت هفت و ده دقیقه راهرو سازمان
روحیه همه ورزشکاری بود.آسانسور خالی را رها کردیم و پله نوردی کردیم.
حدیث داشت نمیرفت!پرسیدم
نمیای؟گفت نه تئاتره!تو هم بیا بریم ده دقیقه ازش گذشته دانیال حکیمی توش
بازی کرده باید قشنگ باشه.
....................................................................................................................................
ساعت هفت و پانزده دقیقه نمایش بانوی آب و آئینه
دیر رسیدیم جا نبود
بغل دستم یک دختر بچه نشسته دارد با خرت و خورت چیبس میچپاند توی گلویش و
نمایش سمبلیک میبند.
کمی آنطرف تر یک دختر بچه دیگر دو دقیقه یک بار با صدای بلند از پدرش میپرسد
الان چی شد؟یعنی چی نمایش که تمام شد و چراغ ها را روشن کرد نصف جمعیت با
صدای بند از هم میپرسیدند تمام شد؟؟؟
از جایم بلند شدم حدیث چند صندلی آن طرف تر بود دیدم که مثل فنر از جا پرید کمی شاکی
.پرسیدم خوب بود؟
گفت آره خیلی قشنگ بود فقط اعصابم خرد شد.گفتم چرا؟گفت یک خانمی بغل دستم
نشسته بود از اولش دستش را زد
زیر چونه اش من را نگاه کرد دو دقیقه یک بار هم میگفت چقدر مسخره است من که
جواب نمیدادم بلندتر میگفت.گفتم لابد ان هم تئاتر را از رو بازیگرهاش انتخاب کرده بوده!
--------------------------------------------------------------------------------
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 09:34 ب.ظ
کوچه های حجاز
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 03:26 ب.ظ
فرقی نمیکند؛
در کوچههای مدینه یا در کوچه های منامه؛
دست شُرطههای حجاز، همیشه سنگین است.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 11:59 ق.ظ
اردیبهشت91
سه شنبه 29 فروردین 1391 06:45 ب.ظ
ارسال شده در: من وخودم ،
تقویم را هر روز نگاه میکنم و روزهایش را میشمرم به این امید که با شمردن
کم شود روزهای فروردین.
صفحه را ورق میزنم و اردیهشت را میبینم و همان دهه اولش را قند توی دلم آب میشود.
دوباره که فکر میکنم میترسم از این همه امید!که نقش بر آب شود.
ولی به رحمت خدا امید هست همیشه!
امید که ناامید نشوم مثل دفعه قبل
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:مسخره است که یکسال خدا خدا کنی تا بهت وقت بدن حرف بزنی بعد که فرصت را بهت دادن
آن چیزی را که باید بگی نگی و هر چی را که نباید بگی به بدترین شکی ممکن بیان کنی!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 فروردین 1391 07:23 ب.ظ
مزایای ضریب هوشی
چهارشنبه 16 فروردین 1391 08:39 ب.ظ
ارسال شده در: سیما و سینما ،
1.توی این وانفسای تبلیغات و درگیری و کری خوانی حزبی به بهانه اکران دو فیلم سینمایی.
دقیقا همین وسط که هر کسی به میزان فروش فیلمش به عنوان اقبال عمومی و تایید مردم نگاه میکنه
چند نفر چادر به سر به مغزهای فندقی به جای اینکه داستان فیلم را تو اینترنت سرچ کنن بلند شدن
هالاک و هولوک رفتن نشستن وسط یک مشت جغور بغور پول دادن و از جیب مبارک قسمتی از هزینه
تولید فیلم را پرداخت کردن که ببینن گشت ارشاد چه جور
فیلمیه !!!!که آگاه باشن !آخه آگاهی چیز خوبیه!خوبه نه؟
2.دیروز فیلم قلاده های طلا را برای بار دوم دیدم فیلمی که گذشته از مضمون از نظر
تکنیک هم یک سر و گردن از سینمای ایران بالاتره (قابل توجه بی سلیقه هایی که برای جدایی نادر از
سیمین کف زدن)وقتی داشتیم سالن سینما را ترک میکردیم از پله ها که پایین آمدیم همان موقع
فیلم گشت ارشاد هم تمام شده بود و تماشاچیان هر دو فیلم با هم از در بیرون میرفتند.صحنه
غیر قابل توصیف و دیدنی بود.
3.چند نفر پشت سر من داشتن میگفتند چی شد؟آخونده بالاخره چی بود؟مترو از کجا آمد؟
مازیار چی شد؟
نتیجه اخلاقی اگر روزی فیلمنامه ای را برای ساخته شدن نوشتم در حد فهم یک مشت دماغ
عملی سر به هوا بنویسم نه خودم و دوستانم و صدای جیغ های بی معنی که از پشت سرم
می آمد نشان میداد این ملت ظرفیت هیجان ندارند!همان فیلم سه درجه تب از سرشان هم زیاد است!

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 18 فروردین 1391 10:09 ق.ظ
تا غروب
یکشنبه 28 اسفند 1390 06:14 ب.ظ
خیلی پیشتر برای خادم الشهدایی اسم نوشتم چراییش را نمیدانم دلم لک زده بود برای غروب
هویزه همانجا که اولین بار یازده سال پیش غروب غریبش را به چشم دیدم .دلم برای بستان هم
تنگ است و ظهر فکه.دلم راستش را بخواهید باز برای خودم هم داشت تنگ میشد که
خواستم راهی شوم.
دلم هویزه را طلب داشت و همان نیم ساعت اول هویزه تکمیل شده بود.فکه هم شرهانی
هم دوکوهه رفتم پایین تر هر چه بادا باد.انتخاب را گذاشتم به اختیار کمیته خادمان.
چند روز داشتم رایزنی میکردم با تهران و دوکوهه تومان هر کدامشان پاسم میدادند به دیگری.
که فقط یک شماره از یک نفر دیگر همدوره هایم به من بدهند که تا اهواز تنها نروم.
که نشد!تا دو روز مانده به اعزام که تازه تماس گرفتند و گفتند شرهانی!!اما باید تنها بیایی.
تنهایی دوازده ساعته حرفی نیست اما دوازده روز و غیبت و کلاس و اگر خدا نکند فرمانده سختگیر
و نفسم که زور میگیرد از دست خودی ها.آن دوازده روز را چه کنم.
نزدیک عید است تازه از لرستان برگشتم خسته راهم هنوز اما بلیط را رزرو میکنم و باز
دوازده روز و تجربه تلخ دفعه قبل که اگر تکرار شود....
نمیروم و اسم میرود تو لیست ذخیره های دوره بعد که داغ شرهانی بر دلم بماند هیچ وقت دوباره
تماس نگیرند.
هنوز دلتنگ هویزه ام و به یاد دوکوهه.
بچه های دانشکده میروند جنوب و دوستان قدیمی اما امتحان کذایی فیلمنامه را یک مشت
.... دو هفته انداخته اند عقب درست روز حرکت.
چند روز هنوز بچه ها جنوبند دوباره برایم پیام میآید از یک دوست دیگر و این بار هشت روز دوکوهه !
اما این بار جای شهر تا خود پادگان خودم باید برودم تنها!!
داغ دلم تازه میشود به تمام دوستان پیام میدهم همه یا جنوبند یا تازه برگشته اند
یا دارند خانه تکانی میکنند.
برای بار سوم
حالا دود از جگرم بلند میشود دلم میخواهد تمام نشدن ها را فریاد کنم توی گلو و رها
کنم توی آسمان.
تلویزیون شلمچه را نشان میدهد و برنامه های تحویل سال آنجا را پیشاپیش یادآوری میکند.
قلبم یخ میبندد ترک میخورد و میریزد پایین سرد سرد .
نمیدانم تحویل سال کجایید ولی اگر گذارتون به دشت های داغ جنوب افتاد خصوصا هویزه منم یاد کنید.
..................................................................................................
ریز گفتار:به توبره کشیدی خاک وبلاگ را ,داری دنبال چی میگردی؟بگو خودم بهت آدرس میدم.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 30 1 2 3 4 5 6 7 ...
تبلیغات 
